رفتن به محتوای اصلی
Article

یادداشت: چرا مرحله‌ی All Ghillied Up بازی Call of Duty را برای همیشه تغییر داد؟

مرحله‌ی All Ghillied Up قطعا یکی از خاطره انگیزترین مراحل سری بازی Call of Duty است. در این مطلب به این می‌پردازیم که چگونه این مرحله بازی Call of Duty را متحول کند. با ما همراه باشید.

آرین صفریانتشار: به‌روزرسانی: ۲۹ دقیقه خواندنبدون دیدگاه

یادداشت: چرا مرحله‌ی All Ghillied Up بازی Call of Duty را برای همیشه تغییر داد؟

« هیچ کس فکر نمی کرد این کار جالب باشد، از جمله خود من. من همیشه ماموریت های اکشن را دوست دارم و این برعکس آن بود. من در حال تکمیل کشتی باری بودم (کشتی باری که در مرحله Crew Expendable مشاهده می شود) و او نتوانست کسی را پیدا کند که روی این ماموریت کار کند.» خوشبختانه، فاکودا حقه دیگری در آستین داشت که علوی را متقاعد می کرد که پروژه را بپذیرد. «او به من گفت فرض کن در یک مزرعه راه می روی تا اینکه به یک بوته می رسی و مثلا دو نفر را از کنار بوته می بینی. اسلحه خود را بالا می گیری و می خواهی شلیک کنی، ناگهان بوته به سمت تو برمی گردد و می گوید صبر کن! این تمام چیزی بود که او گفت و من هم بهش گفتم که روی من حساب کن!»

«در بازی های پیشین این مجموعه بازیکنان همیشه در جنگ بودند و هوش مصنوعی هیچ وقت طوری طراحی نشده بود که بازیکن را نبیند. بنابراین با خودم گفتم که می توانیم این کار را جعل کنیم، اما من دوست ندارم این کار را انجام دهم؛ زیرا خیلی راحت می توان تشخیص داد که پشت صحنه چه خبر است. یا می توانم این ماموریت را به سبک و سیاق بازی Metal Gear Solid بسازم. می توانم این را به بهترین ماموریت مخفی کاری در یک بازی Call of Duty تبدیل کنم. بدون اینکه به کسی بگویم، چون می دانستم به خاطر اینکه یک برنامه نویس هوش مصنوعی یا یک برنامه نویس ساده نیستم، اگر چیزی بگویم جلویم را می گیرند، به سراغ برنامه نویس هوش مصنوعی مان رفتم و اساساً نشستم و گفتم خب، چطوری کاری کنم که هوش مصنوعی من را نبیند؟ او گفت نمی توانی و من گفتم باید راهی باشد. بنابراین او اساساً به من این توانایی را داد که کد محدوده دید را تغییر بدهم و آن را کوتاه تر کنم. بنابراین من در آن تغییراتی ایجاد کردم که مثلا اگر بایستید محدوده دشمن استاندارد است، اما اگر خمیده باشید کمتر و اگر در حالت سینه خیز باشید حتی کمتر خواهد بود. همچنین شروع به قرار دادن حسگر

«خب! چه می شود اگر در موقعیتی قرار بگیرید که که در هر شرایط دیگری مرده بودی و هیچ راهی وجود نداشت که شما و این مرد دیگر با دو تفنگ تک تیرانداز بتوانید با کل ارتشی که مستقیماً به سمت شما می آیند مقابله کنید. چه می شد اگر می توانستید روی چمن دراز بکشید و آن ها شما را نبینند؟ ایده جالبی است، اما بخش سخت آن این بود که بتوانم چنین چیزی را سرگرم کننده بسازم. بنابراین در ابتدا مسیرهایی پویا را طراحی کردم که دشمن می توانست با موقعیت شما سازگار شود. حتی به فکر این بودم که مثلا چیزی را روی زمین ببینند و سپس کل کاروان جابه جا شود، اما چنین چیزی خیلی زیاد و خیلی سخت و بسیار پیچیده و ناخوانا بود، بنابراین من آن را خیلی عقب انداختم و آن ها طوری طراحی کردم که یک مسیر از پیش تعیین شده داشته باشند. البته آن ها در یک خط مستقیم حرکت نمی کنند، بلکه در یک منحنی خفیف به سمت راست حرکت می کنند و همین باعث ایجاد یک تنش در شما می شود. موارد تقلبی زیادی در آن سکانس وجود دارد و من حتی محدوده دید سربازان را به صفر رساندم تا بتوانند درست بالای سر شما راه بروند. تنها تفاوتی که اضافه کردم این است که اگر بچرخید، محدود

«اتفاقی که افتاد این بود که در همان برخورد اول، مک میلان را مجبور کردم به شخص دوم شلیک نکند، اما خیلی حس بدی را القا می کرد؛ چون اگر تمام تمرکز خود را روی یک نفر بگذارید و او را از پای درآورید، زمانی که به سمت دشمن دوم می روید، او شروع به شلیک AK پرسر و صدایش می کند و شما احساس می کنید فریب خورده اید.»

«مثلا دو نفر کنار هم راه می رفتند و وقتی از هم دور شدند، آنجا بود که می فهمیدید الان زمان شلیک است. اما کمی آن طرف تر دو نفر دیگر نیز حضور دارند که در حال چال کردن اجساد کردند. حالا شما باید چهار نفر را بکشید که باعث بوجود آمدن یک پازل می شود. پازلی که می گوید آیا فورا شلیک کنم یا منتظر بمانم تا آن ها بیایند. و بدیهی است که مک میلان در این بین توصیه هایی به شما می کند، اما تصمیم نهایی را به شما واگذار می کند.»

«می تونم در اینباره بگویم که دیگر مرحله مخفی کاری درست نخواهم کرد! چون چیزی که به گونه شروع شد که به خودم گفتم باید چیزی بسازم که درست کار کند، تبدیل به چیزی شد که باید برای هر موقعیت همه چیز را درنظر بگیرم. اگر به هلیکوپتر شلیک کنید چه؟ خوب اگر بگذرد و برود که احمقانه به نظر می رسد. اگر هم آن را با یک تیر از پا درآورید که حس خوبی نمی دهد، پس اینگونه بود که یک موشک زن را در داخل ساختمان کار گذاشتم. حالا باید سقفی درست کنم که منفجر شود. بنابراین فقط یک هفته وقت گذاشتم تا سقف قابل انفجار باشد. در این موردها کمی با خودم بی رحمانه رفتار کردم. این کار را انجام دادم تا وقتی از خود بپرسید آیا می توانم این کار را انجام دهم؟ پاسخ مثبت باشد.»

«شاید بگویید چنین چیزی زیادی بازی گونه است، اما من برایم مهم نبود و فکر می کردم جالب باشد. با خودم گفتم اگر به این سگ شلیک کنی، سزاوار حمله سگ های جهنمی هستی. در واقع کمی تحقیق در مورد آن انجام شد. متوجه شده بودیم که دسته ای از سگ های وحشی هستند که به نوعی از تشعشعات جان سالم به در برده اند و به صورت دسته جمعی شروع به شکار کرده اند.»

« کار کردن روی این مرحله در واقع به من چیزهای زیادی در مورد اهمیت سرعت، نه فقط در داخل یک سطح، بلکه در کل بازی به من آموخت. اولین اشتباهی که مرتکب شدم این بود که دشمنان زیادی را در مرحله قرار دادم وشما در این بین هیچ فرصت تنفسی نداشتید. اما متوجه شدم که احساس خوبی نداشتم و به این لحظات نیاز داشتم که بازیکن برای خوب انجام دادن یا خارج شدن از موقعیت بد احساس خوبی داشته باشد. اما در عین حال لحظات پرتنش نیز می خواستم. پس با خودم فکر کردم و گفتم بازیکن در تمام مدت ماموریت لباس استتار بر تن دارد، اما اگر آن را از بازیکن بگیرم چه؟ چه می شود اگر دیگر نتوانید در چمن ها پنهان شوید. آیا هنوز هم می توانیم یک مرحله سرگرم کننده با تنش بالا داشته باشیم؟»

« با خودم می گفتم، یک کاروان بزرگ سر راه بازیکن است اما علفی درکار نیست. بنابراین من دقیقا همان کاری را که دفعه قبل کردم انجام خواهم داد، اما این بار آن را قوی تر و هیجان انگیزتر کنم و اساساً برخلاف آنچه قبلاً انجام دادید. اینبار موضوع این نیست که یک جا بمانید و منتظر بمانید تا دشمن رد شود، بلکه باید بخزید و دعا کنید که هیچ اتفاقی نیفتد.»

«اتفاقی که افتاد این بود که من در ابتدا دشمنانی را در آنجا قرار دادم اما خوشبختانه نتوانستم آن را به کار بندازم؛ چون ابتدای مرحله بازیکن تماماً در فضای باز است و من هوش مصنوعی را به گونه تنظیم کرده بودم که در سطوح داخلی نیز جواب دهد. اما زمانی که وارد ساختمان شدم احساس خوبی به من دست نداد. علاوه بر آن، به این فکر می کردم که خب بازیکن لباس استتار بر تن دارد، پس دویدن به این طرف و آن طرف برای پیدا کردن سرپناه، آن هم در داخل ساختمان، منطقی نیست. از طرفی نمی خواستم حس و حال مرحله را تغییر دهم زیرا می دانستم که ماموریت بعدی اساساً برعکس این ماموریت است. بنابراین من فکر می کردم که همه انتظار دارند اتفاقی بیفتد، اما شرط می بندم که می توانم تنش را با موسیقی و دیالوگ افزایش دهم و به نظرم جواب داد!»

دیدگاه‌ها

اولین کسی باشید که دیدگاهش را می‌نویسد.

    دیدگاه خود را بنویسید

    دیدگاه‌ها پس از بررسی نمایش داده می‌شوند. فقط متن ساده؛ حداکثر دو پیوند.